تبلیغات
زنان در صنعت ساخت - مطالب ابر داستانک
زنان,صنعت ساختمان,نقش زنان در صنعت ساخت
3 پند از زبان گنجشک
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 06:08 | نوشته ‌شده به دست امیرحسین ستوده بیدختی | ( نظرات )
3 پند از زبان گنجشک

آورده اند که مردی در بازار دمشق، گنجشکی رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازی کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: "در من فایده ای برای تو نیست. اگر مرا آزاد کنی، تو را سه نصیحت می گویم که هر یک، همچون گنجی است. دو نصیحت را وقتی در دست تو اسیرم می گویم و پند سوم را، وقتی آزادم کردی و بر شاخ درختی نشستم، می گویم. مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده ای که همه جا را دیده است، به یک درهم می ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت: "پندهایت را بگو".
گنجشک گفت: "اول آنکه اگر نعمتی را از کف دادی، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچگاه زایل نمی شد. دیگر آنکه اگر کسی با تو سخن محال و ناممکن گفت، به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر".
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پر کشید و بر درختی نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده ای کرد. مرد گفت: "نصیحت سوم را بگو".
گنجشک گفت: "نصیحت چیست!؟ ای مرد نادان، زیان کردی. در شکم من دو گوهر هست که هر یک، بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر می دانستی که چه گوهرهایی نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمی کردی."
مرد، از خشم و حسرت، نمی دانست که چه کند. دست بر دست می مالید و گنجشک را ناسزا می گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت: "حال که مرا از چنان گوهرهایی محروم کردی، دست کم آخرین پندت را بگو."
گنجشک گفت: "مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتی را از کف دادی، غم مخور، اما اینک تو غمگینی که چرا مرا از دست داده ای. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر، اما تو هم اینک پذیرفتی که در شکم من گوهرهایی است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودی و پند سوم را نیز با تو نمی گویم که قدر آن نخواهی دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد." 

(منبع: سایت یکی بود)




3 پند از زبان گنجشک
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 06:08 | نوشته ‌شده به دست امیرحسین ستوده بیدختی | ( نظرات )
3 پند از زبان گنجشک

آورده اند که مردی در بازار دمشق، گنجشکی رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازی کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: "در من فایده ای برای تو نیست. اگر مرا آزاد کنی، تو را سه نصیحت می گویم که هر یک، همچون گنجی است. دو نصیحت را وقتی در دست تو اسیرم می گویم و پند سوم را، وقتی آزادم کردی و بر شاخ درختی نشستم، می گویم. مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده ای که همه جا را دیده است، به یک درهم می ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت: "پندهایت را بگو".
گنجشک گفت: "اول آنکه اگر نعمتی را از کف دادی، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچگاه زایل نمی شد. دیگر آنکه اگر کسی با تو سخن محال و ناممکن گفت، به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر".
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پر کشید و بر درختی نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده ای کرد. مرد گفت: "نصیحت سوم را بگو".
گنجشک گفت: "نصیحت چیست!؟ ای مرد نادان، زیان کردی. در شکم من دو گوهر هست که هر یک، بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر می دانستی که چه گوهرهایی نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمی کردی."
مرد، از خشم و حسرت، نمی دانست که چه کند. دست بر دست می مالید و گنجشک را ناسزا می گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت: "حال که مرا از چنان گوهرهایی محروم کردی، دست کم آخرین پندت را بگو."
گنجشک گفت: "مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتی را از کف دادی، غم مخور، اما اینک تو غمگینی که چرا مرا از دست داده ای. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر، اما تو هم اینک پذیرفتی که در شکم من گوهرهایی است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودی و پند سوم را نیز با تو نمی گویم که قدر آن نخواهی دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد." 

(منبع: سایت یکی بود)


مرتبط با:


همانی هستی که همه می گویند؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 06:10 | نوشته ‌شده به دست امیرحسین ستوده بیدختی | ( نظرات )
همانی هستی که همه می گویند؟

روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع، نگران شدند و پرسیدند: "استاد، چه شده كه اینگونه اشك می ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟".
شیخ جعفر در میان گریه ها گفت: "آری، یکی از لات های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.".
همه با نگرانی پرسیدند: "مگر چه گفته؟".
شیخ پاسخ داد: "او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون كرد.". 

(منبع: سایت یکی بود)



برچسب‌ها: داستان , داستانک ,

همانی هستی که همه می گویند؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 06:10 | نوشته ‌شده به دست امیرحسین ستوده بیدختی | ( نظرات )
همانی هستی که همه می گویند؟

روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع، نگران شدند و پرسیدند: "استاد، چه شده كه اینگونه اشك می ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟".
شیخ جعفر در میان گریه ها گفت: "آری، یکی از لات های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.".
همه با نگرانی پرسیدند: "مگر چه گفته؟".
شیخ پاسخ داد: "او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون كرد.". 

(منبع: سایت یکی بود)


مرتبط با:

برچسب‌ها: داستان , داستانک ,

وصیت مرد خسیس
یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت 12:11 | نوشته ‌شده به دست امیرحسین ستوده بیدختی | ( نظرات )
وصیت مرد خسیس

مردی خسیس و مال اندوز، قبل از مرگ از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع گفت. در پایان مراسم کفن و دفن، ناگهان همسر آن مرد گفت: "صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم".
دوستان به او گفتند: "آیا واقعاً حماقت کردی و به وصیت او عمل کردی؟".
زن گفت: "آری. البته من وجه تمامی دارایی های او را به حساب بانکی خودم ریختم. در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آنرا در تابوتش گذاشتم تا اگر توانست آنرا وصول کرده، خرج نماید!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(خلاصه شده از سایت یکی بود)


برچسب‌ها: داستان , داستانک ,



 
صفحات
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :